یکی بود یکی نبود.......

نویسنده :Maneli
تاریخ:یکشنبه 27 شهریور 1390-09:53

 

شازده کوچولویی بود که از آسمان به زمین آمده بود،او اصلا آسمانی بود،ملکوتی بود،به دنیایی دیگر وابسته بود،خیلی لطیف بود،لطیف فکر میکرد،پاک بود،به پاکی ها می اندیشید،صمیمی بود،صمیمیت را به همه جا منتشر میکرد وخیلی راحت با همه دوست میشد.

او توانسته بود با گل سیاره خودش،با روباه مزرعه روی کره زمین،با خلبان غریب مانده در بیابان و با خود اگزوپری آشنا و دوست شود.میدانی شازده کوچولو چه آرزویی داشت؟....او آرزو داشت تمام پاکی ها و صمیمیت ها را از آن بالای آسمان بر روی تمام زمین و زمان بپاشد.دلش می خواست همه جا سپید سپید،پاک پاک و صمیمی صمیمی باشد.برای این کار نقشه ها کشیده بود،تجربه ها کرده بود،با خیلی ها صحبت کرده بود،از خیلی چیزها دست کشیده بود و همتش را جمع کرده بود.او راه زیادی آمده بود تا به این جا رسیده بود.

اما....یه روز شازده کوچولو را دیدم.....چه بگویم که دلم پرغصه میشود.....آری یک روز شازده کوچولو را دیدم و تعجب کردم چون....چون فقط چهره وظاهرش به شازده کوچولو شبیه بود و گرنه هیچ نشانی از محبت ها و دوستی هاو آرزوهایش در او نبود.وقتی فهمیدم که حتی گل سرخ سیاره خودش را فروخته و گل مصنوعی خریده و روباه اهلی مزرعه را با سگ رانده،خیلی بیشتر شگفت زده شدم.عجیب بود.....او حتی به خلبان و دوست خودش هم سلام نمیکرد.دیگر آرزوی برگشت به آسمان،به آن زادگاه پاکی ها و محبت ها،به آن تفریحگاه کودکی ها و دوستی ها را به زبان نمی آورد.....

و بعد از مدتی  خودم دیدم که میرفت در کنار همان پادشاه منفور دنیاطلب می نشست.گاهی هم میرفت پهلوی آن دایم الخمر سیاره ای که دیده بود.شازده کوچولو دیگر بزرگ شده بود،اما نه آن طوری که خودش می خواست.او به جای فهم و درک زیبایی ها و تصاحب دل ها،به تصاحب دنیا فکر میکرد.

آه که چقدر دلم برای شازده کوچولوی صمیمی تنگ شده.

شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز
منبع:http://belletrist.mihanblog.com /



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 




Admin Logo
themebox Logo



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات