تبلیغات
ورود معلم ها ممنوع - داستان کوتاه(اشتباه)

داستان کوتاه(اشتباه)

نویسنده :Maneli
تاریخ:شنبه 14 آبان 1390-23:35

دکتر "فینیس ولچ" دانشمند مشهور گفت: بله، البته من میتوانم ارواح مردگان را احضار کنم.
اسکات رابرتسون، استاد جوان زبان و ادبیات انگلیسی، با لبخند پرسید: واقعا دکتر ولچ؟
دانشمند خودش را به طرف استاد جوان کشید و گفت: میخواهم بگویم که... و در حالی که با نگاه چپ و راست را می‌پایید تا مبادا کسی گوش ایستاده باشد، زیر لب ادامه داد:... نه فقط ارواح، بلکه خود جسم‌ها را هم می‌توانم حاضر کنم!
استاد زبان ناباورانه گفت: من فکر نمی‌کردم چنین چیزی امکان پذیر باشد.
- چرا نباشد؟ این فقط یک جریان ساده انتقال مادی است.
استاد زبان با هیجان گفت: یعنی مسافرتی در زمان. و با تردید افزود: ولی این کار کمی...

: ولی این کار کمی... غیر عادی به نظر می‌رسد.
- البته نه برای کسی که می‌داند چگونه این کار را انجام دهد.
- بسیار خب، ممکن است بفرمایید چگونه باید این کار را انجام داد، دکتر ولچ؟
دانشمند گفت: نمی‌توانم آن را برایت بازگو کنم. همین قدر میتوانم بگویم که من چند تایی از بزرگمردانِ سرشناسِ قدیمی را به زمان حاضر آورده ام. کسانی مانند ارشمیدس، گالیله، نیوتون. بیچاره ها!
استاد زبان مشتاقانه پرسید: آیا از اینجا خوششان آمد؟ فکر می‌کنم که باید خیلی شیفته دانش امروزین ما شده باشند.
دانشمند گفت: البته شدند. خیلی شیفته شدند، اما شیفتگی شان خیلی طول نکشید.
- چرا مگر چه اشکالی داشت؟
- راستش هیچ کدامشان نتوانستند خودشان را با روش زندگی امروز ما هماهنگ کنند و به طرز وحشتناکی تنها و وحشت زده بودند، من مجبور شدم آن‌ها را به تاریخ بر گردانم.
- افسوس، خیلی حیف شد.
دانشمند گفت: همینطور است. آن‌ها مغز‌های بزرگی بودند. اما مغز‌های خشک و انعطاف ناپذیر. ذهنشان جامع و جهانگیر نبود. برای همین به سراغ شکسپیر رفتم.
رابرتسون فریاد زد: کی؟ چی؟ولچ گفت: داد نزن پسرم، کار پسندیده ای نیست!
- گفتید شکسپیر را به این زمان آوردید؟ خودِ خود شکسپیر را؟
- بله جانم، برای هماهنگی بزرگان تاریخ گذشته با زندگی عادی امروز، کسی مورد نیاز بود که ذهنیتش جهان شمول و زمان شمول باشد. کسی که آنقدر مردم را درک کند که قرن‌ها پس از دوران خودش هم بتواند در میان آن‌ها زندگی کند. حتی به عنوان یادگار، امضایی هم از او گرفتم.
معلم ادبیات با اشتیاق از او پرسید: الان پیشتان هست؟ می‌توانم آنرا ببینم؟
دانشمند گفت: البته، همین جاست.
و پس از آنکه جیب‌های جلیقه اش را یکی پس از دیگری جستجو کرد، سرانجام گفت: خودش است، اینجاست.
تکه مقوای کوچکی را که در اصل آگهی و نشانی یک جراح بود، به دست استاد جوان داد که در پشت سفید آن، نام و نام خانوادگی شکسپیر، با دست خطی در هم و پریشان نوشته شده بود.
روبرتسون گفت: چه قیافه ای داشت؟
- سر طاسی داشت و ریش زشتی صورتش را پوشانده بود. در کل قیافه اش به عکس‌هایی که از او دیدیم نمی‌خورد. البته من همه تلاشم را برای خوشایندش انجام دادم. به او گفتم که ما ارزش والایی برای نمایشنامه هایش قائلیم و هنوز هم آن‌ها را به صحنه می‌بریم. در واقع که ما آثار او را برجسته ترین نمونه ‌های ادبیات انگلیسی، و حتی شاید دیگر زبان‌های دنیا می‌دانیم.
استاد ادبیات زبان انگلیسی با اشتیاق گفت: خب! خب! دیگر چه؟
- گفتم که ادیبان، کتاب‌های بسیاری در شرح و تفسیر آثار او نوشته اند. طبیعی بود که می‌خواست آن کتاب‌ها را ببیند و برای همین چند تایی را برایش از کتابخانه به امانت گرفتم.
استاد ادبیات انگلیسی با اشتیاق فراوان تر گفت: بعد؟ بعد چه شد؟
- خب خیلی شیفته شده بود. البته در برخورد با اصطلاح ‌ها و رویداد‌های سال 1600 میلادی به بعد با دشواری ‌هایی روبرو می‌شد. من، در هر مورد، یک جوری کمکش میکردم. طفلک! به نظرم هیچ وقت فکرش را هم نمی‌کرد که کارهایش این قدر مورد توجه قرار بگیرد. مرتب می‌گفت: رحمت ایزدی بر ما باد، خداوند ما را بیامرزد!
در اینجا دانشمند کمی صبر کرد، سپس به آرامی افزود: بعد به او گفتم که ما حتی در دانشگاه هایمان دوره ‌هایی را برای آموزش آثار شکسپیر اختصاص داده ایم.
استاد ادبیات انگلیسی ذوق زده گفت: بله! بله! خود من هم استاد درسی مانند همین که میگویید، هستم.
ولچ گفت: می‌دانم جانم. اتفاقا من او را در یکی از کلاس‌های شبانه شما که واحدی به نام "آشنایی با شکسپیر و آثار او" را در آن درس می‌دهید، نام نویسی کردم. آخر هرگز کسی را مانند ویلیام بیچاره، تشنه آنکه بداند مردم درباره شکسپیر چه می‌گویند، ندیده بودم. کلاس را با جدیت پیگیری می‌¬کرد و درس و مشق ‌های آن را بی کم و کاست انجام می‌داد.
رابرتسون با دهانی باز و حیرت زده نالید: یعنی می‌خواهید بگویید ویلیام شکسپیر یکی از شاگردان من بود؟
نمی توانست این موضوع را باور کند. اصلا همچون چیزی به نظرش نشدنی می‌آمد. یعنی ممکن بود؟ داشت کم کم یکی از شاگردانش را به یاد می‌آورد که سر طاسی داشت و جور عجیبی حرف می‌زد.
دکتر ولچ گفت: البته او را به نام واقعی خودش نام نویسی نکردم، اما چه فرقی می‌کند؟ اصلا مهم نیست که اسم مستعارش را چه گذاشته بودم. مهم اینست که نفس این کار اشتباه بود، یک اشتباه بزرگ، همین! آه...، وقتی فکرش را می‌کنم...، بیچاره ویلیام!
رابرتسون پرسید: چرا اشتباه بود؟ مگر چه اتفاقی افتاد؟
ولچ، در حالی که سرش را با تاسف تکان می‌داد، به دور دست خیره شد و گفت: می‌خواستی چه بشود؟ ناچار شدم بفرستمش برود به زمان خودش! آخر آن رسوایی خفت بار بیش از حد تحمل او بود.
استاد ادبیات انگلیسی بیش از گذشته که کم کم ابروهایش در هم گره خورده بود، با صدای گرفته و پر از پرسشی، آهسته پرسید: موضوع رسوایی دیگر چیست، دکتر؟
دکتر ولچ سرش را رو به استاد جوان زبان و ادبیات انگلیسی برگرداند و راست در چشمهایش نگاه کرد و گفت: کدام رسوایی؟ چطور نمی‌دانی دوست جوان من! آخر تو در آزمون آخر کار او را رفوزه کردی!!!

نویسنده: ایزاک آسیموف
مترجم: سیامک جولایی

منبع: www.science-fiction.blogsky.com

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
ivanahatchel.wordpress.com
سه شنبه 2 خرداد 1396 10:38
Good day! I know this is somewhat off topic but I was wondering if you
knew where I could get a captcha plugin for my comment form?

I'm using the same blog platform as yours and I'm having trouble finding one?
Thanks a lot!
BHW
پنجشنبه 31 فروردین 1396 23:16
Thank you for sharing your info. I really appreciate your
efforts and I will be waiting for your further post thank
you once again.
یاسی
جمعه 18 آذر 1390 07:17
خیلی چسبید این داستان
n0shad
شنبه 12 آذر 1390 22:31
nice 1 !l
منصوره
پنجشنبه 10 آذر 1390 11:16
سلام
خوبی؟
به روزم
ممنون میشم تشریف بیاری و نظرتو بگی
گیتا
چهارشنبه 9 آذر 1390 21:59
هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااای
جالب بود........دلم برات تنگ شده بود گلم.................
دووووووووووووووووست دارم.......
باران
سه شنبه 8 آذر 1390 08:44
یکشنبه 6 آذر1390 ساعت: 18:44 توسط:رکسانا
..........$.................##
............$.............#.....*
.............$..........$$
..............$.............$.
...............$...............$
...............$.................$
....$..........$...................$$
.....$.........$.......................$$$..............$$......$
......*$$$$*..............................$$$$$$$...$$$$$......................$
.....................................................................$..........#...........$
.........$...$.......................................................$........................$
...............................................................$..$....$......................$
...........................................................................$....................$
.............................................................................$$.............$$
.................................................................................$$$$$$$
@...............@..........@............@@@@@..........@
@@..........@@......@.....@......@..........@......@....@
@.@........@.@....@.........@....@..........@....@........@
@..@......@..@....@@@@@......@@@@@....@@@@@
@...@....@...@....@.........@................@....@.........@
@....@..@....@....@.........@................@....@.........@
@.....@@.....@....@.........@................@....@.........@
@......@.......@....@.........@................@....@.........@
معصومه
یکشنبه 6 آذر 1390 13:17
سلام. ازت خبری نیست.به ما هم سر بزن . خوشحال میشم.
شیوا
شنبه 5 آذر 1390 16:18
اپممممممممممممممممممم
سرزمین پروانه ها
پنجشنبه 3 آذر 1390 15:06
´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•
´*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•¨`*•.¸¸.•*´¨`
اپیدم
´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•
´*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•¨`*•.¸¸.•*´¨`
perans
شنبه 28 آبان 1390 17:42
نشانه حضور تو دهان باز مردم است

دهان باز و چشم باز دلایلش تبسم است

دو چشم هیز آسمان تو را رها نمی کند

چراکه چشم هیز و هرز خماره یک ترحم است

نشانه حضور تو فغان ابر سرکش است

که حاصلش برای ما طراوت و ترنم است

نشانه حضور تو درخت سبز و میوه است

ولی پس از تو هرچه هست صدای جیغ هیزم است

نشانه حضور تو سکوت مبهم دل است

دلی که از تو پیله شد لقاحش از تجسم است

نشانه حضور تو حیای پلکِ دشمنی است

که از سر شراب خوش نگاهش از توهم است
maryam
جمعه 27 آبان 1390 15:36
داشتم پاسخ هام رو میخوندم دیدم چه قد عزیزم نوشتم.....
سرزمین پروانه ها
چهارشنبه 25 آبان 1390 13:37
شلاااااااااااام بدو بیا یکم بخند
lora
سه شنبه 24 آبان 1390 10:47
عید غدیر مبارک .....امدوارم تعطیلات بسیار طولانیبهت خوش بگذره......
maryam
دوشنبه 23 آبان 1390 20:20
سلام عزیزم ....مممنوووووووونم...
تو چطوری عزیزم ....منم دلم برات تنگ شده ...و
ممنوون عزیزم لطف داری...
خیلی خوبه عزیزم به نظر من حتما یک چیزی داشته که خدا تو قرانم بهش اشاره کرده
با اجازه کوالالامپور مالزی زندگی میکنیم...
تو هم موفق باشی عزیزم ...
خیلی داستانه جالبیه ولی هنوز تمومش نکردم....دارم میخونمش...((:
maryam
شنبه 21 آبان 1390 22:24
****برف برف برف اپم برف برف برف اپم برف برف برف برف اپم برف برف ****
*****************ادم برفی منتظر حضور سردشما میمونه *****************
mansure
شنبه 21 آبان 1390 17:02
خواهش میشه اشکالی نداره......مریض نبودم...حال نداشتم برم امتحان اونم تاریخ!!!!!!!!!
سرزمین پروانه ها
شنبه 21 آبان 1390 10:50
بگذارید تا میتوانم بازی کنم

که فردا با من بازی خواهند کرد

بگذارید بچه بمانم!



آپماپتو بعدن میام میخونم عسیسم الان نشد بخونم
سرزمین پروانه ها
شنبه 21 آبان 1390 10:50
بگذارید تا میتوانم بازی کنم

که فردا با من بازی خواهند کرد

بگذارید بچه بمانم!



آپماپتو بعدن میام میخونم عسیسم الان نشد بخونم
باران
شنبه 21 آبان 1390 00:33
سلااااااااااااااااام عزیزم
___________0000________________0000
________00_________________________00
______0_______________________________0
____0__00000___00000___________________0
___0__0000000_0000000___________________0
__0___000000000000000__000000000000000___0
_0_____0000000000000____0000000000000_____0
00______00000000000_______________________00
0_________0000000__________________________0
0___________000____________________________0
0____________0_____________________________0
0___________________________________________0
0__________________________________________0
0__________________________________________0
_0___________000____________000___________0
__0____________00000000000000____________0
___00____________000____000____________00
_____0_____________000000____________0
_______00__________________________
@...............@..........@............@@@@@.........@
@@..........@@......@.....@......@.........@......@.....@
@.@........@.@....@.........@....@.........@....@.........@
@..@......@..@....@@@@@......@@@@@....@@@@@
@...@....@...@....@.........@...............@....@.........@
@....@..@....@....@.........@...............@....@.........@
@.....@@.....@....@.........@...............@....@.........@
@......@.......@....@.........@................@....@.........@
باران
سه شنبه 17 آبان 1390 00:51
وقتی دلتــــــ خسته شــد ،

دیگر هیچ چیز آرامــت نمی کند

هیچ چیز..

به جز سکوت !

------------------------------------
قصه است باران هنوز تمام نشده من شکفته ام
بر روی قطره های محبتنشسته ام ...
مگه نگفتید "رنگین کمان پاداش کسانی است که
تا آخرین قطره زیر باران میمانند...
-----------------
خوشحالم از اینکه یادم کردی مانلی جونممممممممممممم
یکشنبه 15 آبان 1390 18:31
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo