تبلیغات
ورود معلم ها ممنوع - مطالب اردیبهشت 1393

این روز های آخر....

نویسنده :Maneli
تاریخ:جمعه 26 اردیبهشت 1393-00:20

امشب لپ تاپو که روشن کردم ،یادم اومد یک وبلاگ خاک خورده دارم ،یه جایی که خیلی وقت کسی بهش سر نزده،اومدم سراغش فوتش کردم،یکمی که خاکش     
رفت شروع کردم به نوشتن.

اینکه تو چند ماه گذشته فقط امتحان بود ،اینکه عیدو درس خوندیم،اینکه منم عیدو تبریک نگفتم   اینکه از الان به بعد باید کلی درس بخونیمو نمیگم ؛چون اتفاقای جالبی نیستن!

تمام امسال دلم می خواست زودتر مدرسه تموم بشه ،دیگه واقعا از هرچی مشتقو اسیدو احتمالات بود بدم میومد ،از معلما ،حتی بچه ها از همه و همه بیزار شده بودم،البته به جز GD عزیز تا اینکه آخرین یکشنبه ی مدرسه وقتی داشتم تو حیاط راه می رفتم ،وقتی بچه های پایه را دیدم یه حس عجیبی بهم دست داد،،واقعا حس خاصی بود دلتنگییییییییییییی ؛  به این فکر می کردم که 4 سال ؟ جدا چهار سال گذشته بود؟ دو سال اول خوب و پر از خاطره های دوست داشتنی ،دو سال آخر بدون هیچ هیجانی.


وقتی برگشتم طبقه ی خودمون ، سومین زنگی بود که دیفرانسیل داشتیم،،آخرین بخش کتاب یعنی انتگرال که   آقای مسواک(( ! خب شبیه مسواکه)) : همش میگه  تو دانشگاه آب بخوای بخوری باید انتگرال بگیری ؛آخر کلاس به هرکسی یه برگه  داد که توش راجع به کلاسش بنویسیم،من با اینکه هیچ موقع نتوستم در تمام سال از این آدم خوشم بیاد هرچی نوشتم براش خوب بود،دلم نیومد بد بنویسم چون واقعا خوب درس داد بعدشم بستنی مهمونمون کرد،،یکی از بچه ها ی پارسالم اومد صحبت کرد،همه ی این چیزا حس عجیبی که تو دلم بودو بیشتر می کرد ،بالاخره این حس با کلی اشک که بی اراده میومد بهتر شد.

وقتی کلاس داشت تموم می شد گفت یه جمله بنویسیم.:

دو چیز از یاد آدم بیرون نمی رود: 
شاگردای خوب
روزای خوب
و یک چیز هرگز از دل آدم بیرون نمی رود ،روزای خوبی که با شاگردای خوب سپری شد.....




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 




Admin Logo
themebox Logo