تبلیغات
ورود معلم ها ممنوع - مطالب Maneli

پایبست ویران..... (قسمت اول)

نویسنده :Maneli
تاریخ:شنبه 26 شهریور 1390-11:50

ادامه ی داستان ff

سوار ماشین شدم،نمیدونستم چی کار کنم ،تصور می کنم چند تا چراغ قرمز رو هم رد کردم،تصویر اون دختر بچه ی کوچولو مدام تو ذهنم تکرار می شد و هر لحظه که از پنجره به بیرون نگاه می کردم ،،اونا رو می دیدم ،به من خیره می شدن و می گفتن :تو مقصری ،،تو منو کشتی ؛صدای ترمز توی خیابون بلند شد ،از ماشین بیرون پریدم و زنگ زدم،کسی درو باز نکرد ؛کلید داشتم ،اون رو تو قفل چرخوندم و وارد شدم ،غروب شده بود و آسمان سرد و غمگین بود،ظاهرا کلاغ ها برگشته بودند چون صدای غار غارشان یک لحظه متوقف نمی شد،خونه تاریک بود و تنها یک آباژور کوچک در گوشه ی پذیرایی روشن بود،دوستم روی مبل نشسته بود و از دیوار تمام شیشه  ای خود به منظره ی غروب می نگریست،پتوی بنفش رنگی که دورش پیچیده بود،سیاه به نظر می رسید .

آروم قدم برداشتم و بهش نزدیک شدم ،نمی تونستم شدت درد و رنجی که تحمل می کرد رو تصور کنم ،بی اختیار گریه ام گرفت،متوجه شدم بارون گرفته ،از صدای پام برگشت ،چشماش غمگین و خیس بودن ،همون جا روی زمین زانو زدم و با گریه ای که شبیه خفگی بود صورتم را در دستهایم پنهان کردم،،،،،

ادامه دارد.......




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شعر طنز به سبک ریاضی!!!!

نویسنده :Maneli
تاریخ:جمعه 25 شهریور 1390-21:08

سلام این شعرو تو یه سایتی دیدم خوشم اومد ،،،شمام بخونین باحاله:

باز هم خواب ریاضی دیده ام              خواب خطهای موازی دیده ام   

خواب دیدم میخوانم ایگرگ زگوند        خنجر دیفرانسیل هم گشته کند

از سر هر جایگشتی میپرم                 دامن هر اتحادی میدرم            

دست و پای بازه ها را بسته ام            از کمند منحنی ها رسته ام    

شیب هر خط را به تندی میدوم          گوش هر ایگرگ وشی را میجوم

گاه در زندان قدر مطلقم                   گاه اسیر زلف حد و مشتقم     

گاه خط را موازی میکنم                    با توان ها نقطه بازی میکنم      

لشگری تمرین دارم بی شمار           تیمی از فرمول دارم در کنار       

ناگهان دیدم توابع مرده اند                  پاره خط و نقطه ها پژمرده اند    

کاروان جذر ها کوچیده است              استخوان کسرها پوسیده است

از لگ و بسط و نپر آثار نیست              ردپایی از خط و بردار نیست       

هیچکس را زین مصیبت غم نبود          صفر صفرم هم دگر مبهم نبود    

آری آری خواب افسون میکند               عقده را از سینه بیرون میکند     

 مردم از این ایکس و ایگرگ داد داد           روز های بی ریاضی یاد باد




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اشتباهات کلامی معلم ها(همون سوتی خودمون!!!!)

نویسنده :Maneli
تاریخ:چهارشنبه 23 شهریور 1390-12:18

وقتی سر کلاس نشستی و داری درس  معلمو گوش میدی ،هیچ چیزی بهتر از این نیست که معلم سوتی بده و همه ی کلاس با هم بزنن زیر خنده!!!

مثلا یک بار سر درس خسته کننده ی معادلات درجه دوم بودیم که معلممون از  یکی از بچه ها پرسید :مریم اسم کوچیکت چیه؟؟؟؟!!!!!

یا سر زنگ اجتماعی که معلممون  از یکی از بچه ها پرسید:خواهرت دختر یا پسر؟؟؟!!!!!!

یا معلم دیگه ای که میگه:از روی پای تخته ننویسید !!! مگه من نگفتیم!!!

صحبت نباشین!!!!

اگه بلد نیستی توضیح بدم کسی....!!!!(من که نفهمیدم این کجایی بود)

سوالی که کردی بیاین!!!!! سوال پاسخش اینه!!!!پارانتز!!!!!خرودی و وروجی!!!!!

و البته خیلی بیشتره!!که همشو نمی نویسم،،،اگه دوستانی که این وبلاگو می خونن سوتی هایی از معلماشون یادشونه تو نظرات بنویسن!ممنون

بعدا نوشت: اگه معلمی بر حسب اتفاق و بدون توجه به عنوان وبلاگ وارد وبلاگ شد و اینارو خوندلطفا با صدای بلند نخنده!!!!!!!!!

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

به یاد بچگی هامون.......

نویسنده :Maneli
تاریخ:سه شنبه 22 شهریور 1390-01:04

یادمه اون روزایی که تازه مدرسه می  رفتم و کلی شوق و ذوق داشتم که می تونم بخونم،خالم یک کتاب برام خرید به اسم :من و زرافه و پلی،،انقدر ازش خوشم اومد که در عرض چند ساعت تمومش کردم ، اسم نویسندش رولد دال بود  که بیشتر خاطرات بچگیم با خوندن کتابای اون گره خورده .

امروز سالگرد تولد رولد دال ... (اگه الان زنده بود 95 سالش بود!!!!! )

اگه می خواین بیشتر باهاش آشنا بشین لینک سایتشو براتون این پایین گذاشتم...... 

رولد دال

تشکر نوشت:از نوشین عزیزم ممنون که این سایتو معرفی کردو منو یاده خاطراتمون انداخت!!!!

چه روزایی داشتیم یادش به خیر



دنبالک ها: رولد دال 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مرگ غم انگیز دختر بچه ی 5 ساله.........(قسمت اول)

نویسنده :Maneli
تاریخ:دوشنبه 21 شهریور 1390-17:49

اسلحه رو به طرفم گرفت و یکدفعه.......

دییییینننگگگگگگ

با صدای زنگ ساعتم از خواب بیدار شدم،،بعد از ماجرای کلبه هر شب خوابای وحشتناکی می دیدم،،فکر اینکه ff هر لحظه ممکن بود پیداش بشه آزارم می داد،،،،،،

دوش گرفتم،،قهوه خوردم ،،لباسامو پوشیدم و به طرف دانشگاه راه افتادم،،،الان یک چند هفته بود که وضع پام خیلی بهتر بود،ولی هنوزم یک مقدار می لنگیدم.......

به دانشگاه که رسیدم همکارام دورم جمع شدن و می خواستن از ماجرای ff و پای تیر خورده ی من سر در بیارن،،،،سر کلاس هم ،همه ی دانشجو هام کنجکاو بودن تا ماجرای ff رو بدونن،،،،حتی روزنامه ها هم راجبه این مجرم فراری که تا حالا آدم هم کشته بود و ماجرای من نوشته بودن،،،،نا خواسته معروف شده بودم،،،،ولی اصلا خوب نبود.......

سکوت کردم تا دانشجوام روی درس متمرکز بشن،،،

امروز می خوام براتون راجع به فلسفه ی جبر و اختیار حرف بزنم،،،،

بر خلاف عقیده ی باطنی خودم که کاملا جبر گرا بودم ولی سعی داشتم دانشجو هامو قانع کنم که ما توی این دنیا اختیارات زیادی داریم ،،،،براشون از کانت و شعرای مولوی گفتم،،،،و فکر کنم موفق شدم خیلیاشونو راضی کنم،،،،،

وقتی داشتم از کلاس بیرون می رفتم ،،یکی از دانشجوام گفت:استاد ،،چرا میگید ما اختیار داریم؟؟؟؟!!!مثلا این دختر بچه ای که امروز کشته شد چه اختیاری برای زندگیش داشت؟؟؟!!!

و صفحه ی حوادث روزنامه رو نشونم داد،،،وقتی روزنامه رو دیدم در جا خشکم زد،،،،احساس دلپیچه ی شدیدی بهم دست داد،،،دستام می لرزید ،،،اون بچه.....واااای؛دختر همون دوستم بود که نجاتم داده بود،،،و قاتلش هم کسی جز ff نبود..............

ادامه دارد.......




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دکتر و سوسمار!!!!!

نویسنده :Maneli
تاریخ:شنبه 19 شهریور 1390-12:37

سال پیش سر امتحان ادبیات ترم اول،،،وقتی به شعر طوطی و بقال مولوی رسیدم ،نمیدونم یک دفعه چی شد که شعر سراییم گل کردو تصمیم گرفتم به جای طوطی و بقال بذارم دکترو سوسمار؛خلاصه این شعرو الان براتون می نویسم:

دکتر و سوسمار(طوطی و بقال قدیم) 

بود دکتری و وی را سوسماری

بی ادب سبز گویا سوسماری

در مطب بودی پرستار کسان

چرت و پرت گفتی با بیچارگان

جست از زیر مطب سویی گریخت

شیشه های والیوم 10 را بریخت!!!!

از سوی خانه بیامد دکترش

بر مطب بنشست فارغ چرتوش!!!!!!

دید سوسمار لزج وول می خورد

با دهان والیوم 10 می خورد

رفت و زد او بر سر آن ناتوان

ریخت دندانش شدش او بی زبان

چرا گفت نگرفتمش والیوم

بسی مشت محکم به او دادیوم!!!!!! شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اگر شبی از شب های زمستان معلمی........(قسمت شاید آخر!!!!!!!)

نویسنده :Maneli
تاریخ:جمعه 18 شهریور 1390-18:43

یک گلوله به پام زد،،،،،

درد وحشتناکی داشت....روی زمین افتادمو می نالیدم......دوباره اسلحه رو به طرفم نشونه رفت ،،،،درد تمام وجودمو فرا گرفته بود،،،،،احساس منگی می کردم،،،دنیا در برابرم تیره و تار شد....تا اینکه......

وقتی چشمامو باز کردم  ،روی تخت بیمارستان بودم و دوستم کنار تخت ایستاده بود...!!!پرسیدم:پ...پ...س ff کجاست؟؟؟

دوستم گفت:وقتی اومدم توی کلبه هیچکس نبود،،،فقط تو زخمی روی زمین افتاده بودی،،،کی این بلارو سرت آورده؟؟!!!

چرا ff منو نکشته بود؟؟حتما می خواسته من از درد بمیرم،،،

*********************************************

اون الان فرار کرده،،،هنوزم که هنوز هیچکس پیداش نکرده!!!!!!

نتیجه ی داستان:اگر شبی از شب های زمستان ،،،یا هر فصل دیگر سال معلمی به در خانه تان یا حتی کلبه ی محقرتان آمد،،هر گز گول ظاهرشو نخورید

و در آخر.......

هرگز به یک معلم اعتماد نکنید!!!!!!!!!!!!!!!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اگر شبی از شب های زمستان معلمی........(قسمت سوم)

نویسنده :Maneli
تاریخ:جمعه 18 شهریور 1390-17:53

خشکم زده بود ....

گفت نمی خوای بذاری بیام تو؟؟چند ساعته دارم این بیرون از سرما می لرزم....نمی خوای بذاری بیام تو؟؟و برای بار دوم تکرار کرد،،،دلم نیومد پیرزن بیچاره رو تنها اون بیرون رها کنم .گفتم :بیا تو ،،،اینجا شکلات داغ هم دارم..!!!!

به داخل کلبه راهنماییش کردم ،کنار شومینه نشست و براش شکلات داغ بردمروبروش ایستادمو گفتم:اینجا چی کار می کنی ؟؟بعد از این همه سال؟؟آدرس کلبه رو از کجا آوردی؟؟؟

گفت :من اینجام بابت تمام این سال هایی که منو رنج دادی!!!

قیافش انقدر خسته و بیچاره بود که یک آن دلم برای پیرزن بیچاره سوخت!!!!

ولی قضیه مربوط به خیلی وقت پیش بود.....وقتی دبیرستانی بودم...

گفتم:ولی ff این ماله خیلی وقت پیشه،،،،،من از تو معذرت می خوام!!!!!!!

ولی بی فایده بود....مدام پشت هم تکرار می کرد چرا انقدر منو اذیت می کنی؟؟!!!!گفت من باید انتقاممو بگیرم!!!!!بابت تمام این سالها!!!!

از روی صندلی بلند شد وبه طرفم اومد،،،،،اسلحشو در آوردو  و دوباره گفت بابت تمام این سالها.......

ادامه دارد.................




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اگر شبی از شب های زمستان معلمی........(قسمت دوم)

نویسنده :Maneli
تاریخ:چهارشنبه 16 شهریور 1390-22:13

هر لحظه در با صدای بلند تری کوبیده می شد،نمی دونستم باید چی کار کنم!!چاقوی آشپزخونه رو برداشتم و تو یکی از جیبام گذاشتم،،،درو آروم باز کردم،،،ولی هیچکس نبود،،سوز تندی به صورتم خورد و سرمای شدیدی در بدنم رسوخ کرد،،در کلبه رو بستم تا از انباری مقداری چوب بردارم؛چوب هارو توی شومینه ریختم و با بنزین و کبریت روشنشون کردم،،روی صندلی ننویی کنار شومینه نشستم فکر کردم ،،،،به تمام اتفاقاتی که تو همه ی این چند سال برام رخ داده بود،،،چشمامو بستم و قسمتایی از زندگیمو توی ذهنم مرور کردم،،اما این افکار هم ادامه نداشتن چون که دوباره صدای در شنیده می شد!!!!این بار دیگه عصبانی شده بودم،،،بابت این موجود آزار دهنده که آرامشمو بهم زده بود،،،بلند شدم و با عصبانیت درو باز کردم،،،همه جا تاریک بود،،،زیر لب گفتم تو کی هستی؟!!!!

با  صدای گرفته گفت من ff ام.......

ادامه دارد.................




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اگر شبی از شب های زمستان معلمی........(قسمت اول)

نویسنده :Maneli
تاریخ:چهارشنبه 16 شهریور 1390-16:52

در یکی از شب های سرد زمستان در کلبه ی محقرم روی صندلی ننویی کنار شومینه نشسته بودم،،هوای سردی بود،ولی خوردن یک لیوان شکلات داغ این سرمارو قابل تحمل می کرد.سکوت عجیبی بود،،سکوت مطلق،،،یک آرامش وصف ناپذیر،،یک رویای بی نظیر

ناگهان

صدای در منو از تمام رویاهام بیرون کشید،،یعنی این وقت شب،،تو این کلبه ی دور افتاده هم ولم نمی کردن؟!!!!با خودم گفتم درو باز نمی کنم،هر کسی از هر جای دنیا هم که باشد بعد از مدتی می رود،،،تصمیم گرفتم  کتاب بخونم،،کتاب دختر پرتقالیو باز کردم هنوز به آخر صفحه ی اول نرسیده بودم که دوباره صدای درو شنیدم،،،خسته بودم،شاید شنیدن صدای در هم ساخته ی ذهن خسته ی خودم بود!!تصمیم گرفتم یک مقدار استراحت کنم، باز کردن در اون موقع شب و توی اون کلبه ی دور افتاده اصلا کار درستی نبود!!!! چشمامو بستم و.....

از شدت سرما از خواب بیدار شدم،،،انقدر سرد بود که انگشتامو حس نمی کردم!!!به زحمت خودمو از تخت بیرون آوردم،،سرمای کلبه به این دلیل بود که چوب شومینه تمام شده بود،،تصمیم گرفتم از بیرون کلبه مقداری چوب بیارم که دوباره صدای درو شنیدم،،،،نمیدونستم چی کار کنم!!کلبه به شدت سرد شده بود و تنها چاره باز کردن در بود......

ادامه دارد......




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :6
  • ...  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  


Admin Logo
themebox Logo